salam barobach amroz chand ta ax az ardal joon baraton gozashtam omidvaram dost dashre bashin ziad harf nemizanam nazar yadeton nare berim vase axa

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 1390/07/03 | 8 بعد از ظهر | نویسنده : zhila |

سلام بروبچ امروز عکسایه سلی رو آپ کردم ببینید خیلی باحالن .

خب دیگه بریم ادامه ی مطلب دیه .



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 1390/06/09 | 11 بعد از ظهر | نویسنده : zhila |
جاستين بيبر 


سلام بچه ها امروز تصميم گرفتم كه از خواننده هاي هاليوود هم توي وبلاگم بنويسم و بيوگرافي اونا رو در اختيار شما بزارم اين هم بيوگرافيه  جاستين بيبره.


براي خوندن بيوگرافي روي ادامه ي مطلب كليك كنيد




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1390/05/08 | 4 بعد از ظهر | نویسنده : zhila |
پـَـَـ نــه پـَـَــــ (2)

کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:

آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام...


میگه امتحانِ چی داری؟؟؟میگم وصایا,,,میپرسه وصایای امام؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــ... وصایای الیزابت تیلور ...


بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا 40 درجه اومدم خونه خواهرم میگه خسته ای؟اگه نیستی منو ببر یه جایی میخوام خرید کنم. 
پـَـَـ نــه پـَـَــ. نه خسته نیستم تو جلسه کنکور لحاف دشک انداخته بودم داشتم قلیون میکشیدم




ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1390/05/03 | 10 بعد از ظهر | نویسنده : zhila |
 پـَـَـ نــه پـَـَــــ 

رفتم دم مغازه به یارو میگم قرص پشه داری؟ میگه واسه کشتنش میخوای؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ برا سردردش میخوام!!!

رفتم تو آپارتمان دارم گوشت قربونی بین همس...ایه ها پخش میکنم، یارو میپرسه نذریه؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ با خود گوسفنده مشکل داشتیم کشتیمش!!!  




ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1390/05/03 | 10 بعد از ظهر | نویسنده : zhila |
ترسناك

ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره

شب میشه، نم بارون هم گرفت… 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1390/04/30 | 0 قبل از ظهر | نویسنده : zhila |

چرچیل

 

چرچيل (نخست وزير اسبق بريتانيا) روزي سوار تاکسي شده بود و به دفتر BBC براي

مصاحبه مي‌رفت. هنگامي که به آن جا رسيد به راننده گفت : آقا لطفاً نيم ساعت صبر کنيد تا من

برگردم.

راننده گفت: نه آقا ! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني چرچيل را از راديو گوش دهم.

چرچيل از علاقه‌ ي اين فرد به خودش خوشحال و ذوق ‌زده شد و يک اسکناس ده پوندي به او داد.

راننده با ديدن اسکناس گفت: گور باباي چرچيل ! اگر بخواهيد، تا فردا هم اين‌جا منتظر مي ‌مانم !



تاريخ : پنجشنبه 1390/04/30 | 0 قبل از ظهر | نویسنده : zhila |

کودک

مردی درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله‌اش تكه سنگی برداشته

و بر روی ماشین خط می‌اندازد.

مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون

اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود. در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان

انگشتان دست خود را از دست داد.

وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره

رشد می‌كنند؟ مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی‌توانست سخنی بگوید، به سمت ماشین

خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین. و با این عمل كل ماشین را از بین برد و

ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود: دوستت دارم پدر !

روز بعد مرد خودكشی كرد!



تاريخ : پنجشنبه 1390/04/30 | 0 قبل از ظهر | نویسنده : zhila |

 

این تست روانشناسی جالب رو انجام بدید و لذت ببرید . شما باید به 3 سوالی که پرسیده میشود

پاسخ صحیح بدهید تا جواب سوالها برای شما لذت بخش شود . البته شاید هم تعجب آور!! اما

شما را سرگرم خواهد کرد.

جواب سوالها در انتها هست اما به هیچ وجه تا سوالها را جواب ندادید به سراغشان نروید چرا

که هم خودتان را گول زدید هم این تست مزه و شیرینی خود را از دست خواهد داد!! پس یک قلم

کاغذ بردارید و به ترتیب سوالها را جواب دهید.

برای انجام تست به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1390/04/28 | 10 بعد از ظهر | نویسنده : zhila |

 داداشی

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد  .



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1390/04/28 | 10 بعد از ظهر | نویسنده : zhila |

یک جراح استخوان می گوید: به نظر من یک سری اعمال و حرکات وجود دارد که مغز انسان

قادر به انجام نیست و یا اینکه برای آنها بارنمه ریزی نشده است.

تست زیر این نکته را ثابت می‌کند..

_ تست زیر نمونه ا‌ی از حرکاتی است که با انجام آن مغز درگیر و گیج می‌شود. حتی اگر بارها و بارها این

عمل را انجام دهید، مغز با سردرگمی زیاد همان نتیجه را نشان خواهد داد و‌ هیچ تغییری بوجود نخواهد

آمد. یعنی شما نمی‌توانید، با سعی و تمرین مداوم پایتان را با هوش کنید. چرا که مغز شما از قبل برنامه

ریزی شده است.

این تست بسیار هیجان انگیز تنها چند ثانیه طول می‌کشد. باور کردنی نیست،

ولی کاملا صحت دارد. همین حالا آن را امتحان کنید…

_ در حالیکه مقابل مانیتورتان نشستید (هر جای دیگر مانند: صندلی، مبل…) پای راستتان را کمی بالا

بیارید و در جهت عقربه‌های ساعت بچرخانید.

در همین حال با دست راست عدد ۶ را در هوا بنویسید. مسیر چرخش پای شما تغییر کرد نه ؟ یعنی پای

شما خلاف عقربه‌های ساعت شروع به چرخیدن کرد. درسته؟

هنوز دانشمندان علتی برای این عکس العمل مغز پیدا نکرده‌اند. در نتیجه هیچ‌کاری برای تغییر آن

نمی‌توان انجام داد. شما می‌توانید بارها و بارها این آزمایش را انجام دهید و بارها و بارها همان

نتیجه را بگیرید.

 

 



تاريخ : سه شنبه 1390/04/28 | 10 بعد از ظهر | نویسنده : zhila |

عاشقانه

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت

و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر

ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس

خوشبختی می کرد.



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1390/04/28 | 6 بعد از ظهر | نویسنده : zhila |
عشق

به تو عادت کرده بودم

اي به من نزديک تر از من

اي حضورم از تو تازه

اي نگاهم از تو روشن

به تو عادت کرده بودم

مثل گلبرگي به شبنم

مثل عاشقي به غربت

مثل مجروحي به مرهم

لحظه در لحظه عذابه

لحظه هاي من بي تو

تجربه کردن مرگه

زندگي کردن بي تو

من که در گريزم از من

به تو عادت کرده بودم

از سکوت و گريه شب

به تو حجرت کرده بودم

با گل و سنگ و ستاره

از تو صحبت کرده بودم

خلوت خاطره هامو

با تو قسمت کرده بودم

خونه لبريز سکوته

خونه از خاطره خالي

من پر از ميل زوالم

عشق من تو در چه حالي



تاريخ : سه شنبه 1390/04/28 | 5 بعد از ظهر | نویسنده : zhila |

گل خشکیده

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1390/04/27 | 11 بعد از ظهر | نویسنده : zhila |

دریافت کد چت روم فارسی